h

Episode 021-خونه ی مادربزرگه

Episode 021-خونه ی مادربزرگه
/
اپیزود 21م

خونه ی مادربزر‌گه هزارتا قصه داره،خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره
خونه ی مادربزرگه حرفای تازه،خونه ی مادربزرگه …. حرفای تازه ….؟نه… مدتهاس که دیگه حرفای تازه ای نداره….
خونه مادربزرگ من از وقتی تبعید شد به سرزمین بیرحم قرنطینگی ،دیگه با کسی حرف نمیزنه،
نه با در و دیواراش. نه با پنجره هاش. نه با باغچه و گل و درختای توش. نه با حوض قدیمیش و نه حتی با فرشته ی وسط حوض که روزگاری واسه تمام اهالی خونه بخصوص نوه های عزیزدردونه مادربزرگ محراب آرامش و بزم شعر و طرب بود. دیروز بعد دوسه ماه قرنطینگی تو خونه،ب بهونه کفش خریدن،زدم از خونه بیرون
ماشینو خونه قال گذاشتم و ترجیح دادم با اتوبوس برم بیرون، میدونستم خطرش بالاس ولی رفتم، نمیدونستم چرا ولی رفتم. یه چیزی انگار صدام میکرد و نمیدونستم چی، رفتم پِی اش. مطمئن بودم نمیمیرم/ مطمئن بودم/ حتم داشتم بخیر میگذره/حتم داشتم …

با خودم گفتم یه گوشه تو اتوبوس باحفظ فاصله اجتماعی گیرم میاد ،که امنه و بی خطر، که همینم شد !
بعد چند دقیقه انتظار تو ایستگاهی که تنها مسافرش من بودم و یه گربه خمار خواب ،اتوبوس اومد و خیلی راحت و بی دغدغه رفتم نشستم رواولین صندلی خالی و سرمو تکیه دادم به شیشه و هندزفریمو تنظیم کردمو و آهنگو پِلی… اتوبوس خالی بود !
من بودم و راننده که هردومون از دیدن هم ،هم ذوق کرده بودیم هم سریع ماسکمونو تنظیم کردیم و دوتا پاف الکل پاچیدیم کف دستمون
اونقدر تا مغازه کفش فروشی مورد نظرم راه نبود ،ولی من مخصوصا اتوبوسو انتخاب کردم که یکم راهمو دور کنه،

یکم دور قمری بزنه،یکم دیر برسم ب مغازه ها و بتونم شهر یه دل سیر نگاه کنم،آدمارو از دور نگاه کنم،
اتوبوسم که انگار از نیت دل من باخبر باشه نامردی نمیکردو باسرعت لاک پشت میرفت جلو، و مخلص کلام داشت حال اساسی میداد ب ما
که دیدم پیچید تو کوچه ی آشنای من ….

این اپیزود داستان کوتاهیست در وصف و ثبت حال و روز این ایام در قرنطینه ناشی از اپیدمی کرونا به قلم پرتوان بانو آرزو سماوات و بیان و اجرای آناهیتا سماوات

این اپیزود در کست باکس

اپیزود های مرتبط

فهرست